خاطره جالب مهران مدیری از مرحوم خسرو شکیبایی

[ad_1]

خاطره جالب مهران مدیری از مرحوم خسرو شکیبایی

خاطره جالب مهران مدیری از مرحوم خسرو شکیبایی 

مهران مدیری از خسرو شکیبایی خاطره اي نقل کرده هست که دیدنی  شنیدنی می باشد و ما برای شما در زیر آن را آورده ایم. خاطره عجیب مهران مدیری از خسرو شکیبایی در ادامه دیدن می‌کنید

 

مهران مدیری کارگردان و بازیگر خنده دار کشورمون درمورد زنده یاد خسرو شکیبایی نوشته هست:

 

« مطمئنم در بهشت، روزی با او کار خواهم کرد، احتمالا در یک تئاتر مشترک کهآنجا دیگر، حوصله دارد، حالش مفید هست و غمگین نیست.»این بازیگر در یادداشتی که در کتاب خسرو شکیبایی از او منتشر شده نوشته هست:« از روزی که وی را شناختم و از نخستین باری که وی را دیدم، حالش مفید نبود.اصولا هیچ وقت حالش مفید نبود. منظورم بدحالی جسمانی‌اش نیست.احساس خوشبختی درونی نداشت. از آن آدم‌هایي بود که ذات اندوه را در خود داشت.

 

این در صدایش بود. در لحن گفتارش بود. در چشمانش بود و در حرکت دستانش. شاید با همین اندوه درون، احساس شادی داشت و با همین دلمشغولی‌هایدرون، خودش را زنده نگه می‌داشت. دوست داشت تنها باشد.دوست داشت خلوت باشد دیگران را به خود راه نمی‌داد، هرگز نفهمیدم چه چیزی خوشحالش می کند و چه زمانی حالش مفید هست.

 

ماجرای قولی که مرحوم شکیبایی به مدیری داد

برای بازی در «پاورچین» به او تلفن زدم. رفتم منزل‌اش و نشستیم به درد دل.در همه ي جای منزل بود. مسجمه‌اش، عکس‌هایش، نقاشی‌هایي که از چهرهاو کشیده بودند، جوایزی که گرفته بود. عکس آدم‌هاي مهمی که با او کار کردهبودند و نقطه درخشان کارنامه‌اش، هامون. همۀ جا پر از او بود و او غمگین.

 

مانند کودکی بود که توسط خداوند تنبیه شده باشد. یک بغض نهفته که در گلوی او بود و نمیدانم چرا. گفت که می آید و در پاورچین بازی می کند.فردا به محل فیلم برداری ما آمد و حرف زدیم. می‌دانستم که نمی آید.حوصله نداشت. حقیقت را نمیگفت که دل مرا نشکند. حوصله نداشت و رفت. چند سال گذشت. برای بازی در «مرد هزار چهره» به او تلفن زدم و در یکروز برفی دوباره به محل فیلم برداری ما آمد. غمگین‌تر، شکسته‌تر و بی‌حوصله‌تر.

 

باز هم می‌دانستم که نمی آید. با هم حرف زدیم. حوصله نداشت.باز هم نمی خواست که دل مرا بشکند. بهانه آورد و باز هم حوصله نداشت و رفت.نزدیک درب خروجی برگشت،‌مرا بوسید و گفت: من همه ي وقت یک بازی به تو بدهکارم، و رفت، برای همه ي وقت رفت. روزی که برای خاکسپاری رفتم، و هزاران نفرآمده بودند تا این پیکر غمگین را به خاک بسپارند و مردم فراوانی که دوستش داشتند و می‌گریستند

 

و مردم فراوان دیگری که آمده بودندبا هنرمندان مورد علاقه‌شان عکس بگیرند و عده فراوان هنرمندانیکه سعی داشتند به دیگران بفهمانند که ما اکثر از شما با ایشاندوست بودیم، و در این هیاهوی عظیم، آخرین جمله وی را دوباره شنیدم که میگفت: من همه ي وقت یک بازی به تو بدهکارم….. مطمئنم در بهشت، روزی با او کار خواهم کرد. احتمالا در یک تئاتر مشترک که آنجا دیگر، حوصله دارد، حالش مفید هست و غمگین نیست.

 

 

[ad_2]

لینک منبع

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *